نداي عاشقي

ز کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست

آن کفشهای مهربانت را نمی دانست

رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد

دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست

اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست

شیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانست

قیچی شدم ، بال و پرم را یک به یک چیدم

ســـَمت ِ وسیع ِ آسمانت را نمی دانست

لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم

حتی کتابی داستانت را نمی دانست


+نوشته شده در پنج‌شنبه 26 بهمن 1391ساعت15:19توسط Mr.Amorist | ارسال نظر(1)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران