نداي عاشقي

من دارم مي ميرم

بعضي وقت ها در همه چيز كم مي آورم .كم مي آورم . 


حتي در نفس كشيدن . در زندگي كردن . دستي بيخ گلويم نشسته بود ونمي گذاشت نفس بكشم 


يك دست هم آمده قلبم را گرفته نمي گذارد بتپد . نمي گذارد . قاصدك ! آن ديگر دست من

نيست . باور كن دست من نيست . در لحظه ها ذوب شده ام و با آن ها از بين مي روم بي آن

كه زندگي كرده باشم . بي آن كه زندگي كرده باشم .


اين كه دارد مي گذرد پس چيست ؟ زندگي من است يا فقط لحظه هاي بي من …


نفس نمي توانم بكشم ، دستي قلبم را در مشتش گرفته و فشار مي دهد ‚‌ يك كوه خستگي و

واماندگي روي شانه هايم است و ذوب شده در لحظه ها از بين مي روم … مي ميرم …


چرا كسي حواسش نيست . من دارم مي ميرم .


+نوشته شده در سه‌شنبه 22 اسفند 1391ساعت11:29توسط Mr.Amorist | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران